در آن شب ها و غبارها
که درخت ها پنهان سبز می شدند
که باران نه به حجم انسان
که به مقدار چینه کبوتر می بارید
گونه های کدام نازنین
لب های تو را
به لبخند و شور و شرر انداخت
که به شب های روشن
که به جویبارها
و به قلب باز انسان اندیشید؟
آخر در آن روزگار
و در آن جمعه های بی ضربدر
حتی یک شاخه انسان
سبز نبود
که شب های تو را به لبخندو
رقص و
آواز وادار کند
پس ای پرنده خوش گل من
و ای آسمان باز انسان
در آن غار کوچک تنها
دست کدام یار
گلبوسه های شگفت و شیرین فرشته را
به کامت انداخت
که به این شیوه درخشیدی
که هنوز
حنجره آوازت
در کوره راه های دور و دراز می خواند و
در مسیر کور انسان
کوچه ها را به عشق و آتش می کشاند؟
گفتم که به خاطر تو
از شیب این جاده
و از شاخه این باد عبور خواهم کرد
عبور خواهم کرد
از صدای خشک این تفنگ
و بارانی
که رخصت ایستادن
به او نمی دهند
از صدا
از حنجره نیز عبور می کنم
مثل همه آن روزها
که دیدی
عبور کردم
و در میان رقص باران
و دیوانگی
این ابر و باد پنهان شدم.
با این پاهای برهنه ایستاده
و با این دست های سپید خالی
در این شب تار
تاریک
چرا باز گشته ای
چرا فکر می کنی که آن روزها
و آن رودخانه های مواج خروشان
و آن خانه های بزرگ خالی
به آسانی به تو باز می گردند
و آن ستاره های قشنگ
که شب های کودکی
به شکارشان می رفتی
به سادگی به تو پس خواهند داد
نه نه
اشتباه می کنی عزیزم
زیرا همه آن چیزها
و همه آن باغ ها
که سایه های خنک شان را
و میوه های دلپذیرشان را
به تو هدیه می دادند
دیگر از تو عبور کردند
از تو جدا شده اند
به خودت باز گرد عزیزم
و در میان چشم هایت بازی کن
و لحظه اکنونت را زیبا کن
که آن چیزی که زندگی
از تو
باز گرفته است
به تو پس نخواهد داد.
مثل بلبلی که در مقابل پنجره ام می خواند
و بال می زند در ژرفای جانم
شعر نیز
در من ظهور می کند
در من می خواند
و با دست های کوچک مهربانش
شعله ای کوچک
در میان روحم روشن می کند
و همه شاخ و برگ هایم را به آتش می کشد
و همه آن چیزهایی که در من بیگانه اند
مثل وقتی که تو در کنارم نیستی
و یا آتشی که در فصل زمستانم
در کوه دور می سوزد
و یا نجوای فرشته ای که در نماز به بوسیدن لب های تو وادارم می کند.
از من میگیرد و از من دور می کند:
دنیای غریبی است
اگر پنجره شعر در انسان نمی سوخت
و یا کبوتر بامداد نمی جوشید
جهان با همه چراغ هایش
تاریک تاریک بود
و تو با همه زیبای هایت
و با همه انگشت هایت، که تا قیامت مثل خورشید می جوشند
در گوشه ای محبوس
و زندانی بودی.
هفته نامه نصیر بوشهر شماره 478
اشاره : در ادامه بررسی روند جریان شعری در ایران و بوشهر این بار با یکی دیگر از شاعران میانسال و قدیمی استان در شهرستان جم نشسته ایم. وی سالها در این زمینه کار کرده است و نوشتن شعر را با نگاهی متفاوت تر از نگاه معمول جامعه ادامه می دهد. تا آنجایی که من به عنوان مصاحبه کننده با این شاعر آشنایم، تاثیر عمیق شعر به خوبی در جریان زندگی او دیده می شود و هرگز نخواسته است در روند زندگی دچار روزمرگی شود و در این حوزه همواره پر اشتیاق شاعری می کند. محمد محمدزاده دارای وبلاگی به نام " عقربه ها " نیز هست که علاقمندان این حوزه می توانند از این طریق با این شاعر شهیر شهرستان جم ارتباط داشته باشند.
تا دیروز پای این دیوار
سنگ ریزه می چیدیم
و خواب هایمان
در بیداری راه می رفتند
تا دیروز همه چیز
در کنار هم می چیدیم
و چشم هایمان با دل هایمان یکی بودند
برادر بودند
اما اکنون که دیوارها بلند تر
می شوند
سنگ ریزه هایمان را گم می کنیم
همدیگر را گم می کنیم.
و پشت دیوارها آدرس چشم هایمان را
و سنگ ریزه هایمان را به بادها دادیم
و آن حس زیبا
که دوستی و برادری نام داشت
در خویشتن زندانی کردیم
و دیگر هیچ گاه همدیگر را ندیدیم.
خوانشی بر شعر« آدرس چشم هایمان»از شاعر ارجمند باقری فر
سلام به شاعر باران
شعر زیبا ی" آدرس چشم هایمان" نشان دهنده ی گذر شاعر از پلکان شعر و به دست گرفتن مهار جهت گزینی وگریز گاه کلمات در قالب و سبک سرایش ایشان است.
هر ساخته و پرداخته ای که انسان در طول زندگی به آن عشق می ورزد و از تعلقات خویش و جوهر وجودی خود می داند، همچون شعر که کلام است و می تواند معانی متفاوت و متعددی را بوجود بیاورد، مسیر پیشرفت و تکاملی در خود دارد که پویایی و بزرگی خالق خویش را که همان اندیشه ی در حال حرکت و جوشش اوست، بیانگر می باشد.
این ادعایی نیست که همه بتوانند در قلمرو شعر وادبیات داشته باشند. برای رسیدن به مراتب شناس و درک خویش و درون مایه های معنوی نیاز به خویشتن سازی و گذر از میان آتش و نسوختن است.اگر کسی توانست شعله بر گیرد و دامن بر آتش بزند و درد سوختن را بداند و از زبانه کش آن به نقطه ی رهایی برسد. و راه مکاشفه ی درون را به پایان برساند، آن زمان است که می تواند پرچم پیروزی را بر دوش بکشد و خویش را در میان موفقیت ها بیابد.
نمی خواهم از جانب یک دوست در تمجید موفقیت ایشان اغراق کرده باشم، چرا که شعر " آدرس چشمهایمان" خود بیانگر ذوق و سرشت پرورده ی این شاعربوده و چشم انداز موفقیت باری در آن مشهود می باشد.
برای آشنایی بیشتر با این شعر آن را با هم می خوانیم.
((تا دیروز پای این دیوار سنگریزه می چیدیم...................
دیروز که دیر زمانی نیست، و همه ی ما روزی از آن گذشته ایم تاامروزمان را ببینیم. برای بازگشت به دیروز هیچ تدبیری چاره ساز نیست، فقط می توانیم، گاه گاهی با آن سخن بگوییم و نیک های گذشته را با سرنوشت اکنون به مقایسه بگذاریم. نگاه دیروز شاعر با نگاه امروز فرق دارد و تفاوت های بسیار. سنگریزه هایی که شاید دانه های جادویی حیات بودند و پیوند شاعر را با طبیعت پاک و عاری از هر گونه تزویر و نیرنگ و دوگانگی را رقم می زدند و اکنون آن سنگ ریزه ها در زیر دیوارهای بلند افکار آلوده و مسموم که بر انسان امروز هجوم آورده است مدفون شده اند و چون دانه های پاک و جلا یافته ی یک تسبیح که بند از هم می گسلد و بر خاک می ریزد و پخش می گردد و هر دانه ای در نقطه ای محو و مدفون می گردد، خاطر پاک شاعر نیز در این دوگانگی شخصیت انسان در دو مقطع از تاریخ که یکی صداقت و راستی و درستی و مهربانی در خود دارد و یکی دورنگی و دروغ و ناپاکی و بی مهری، در گسست و پاشیدگی این دوگانگی عریان از طبیعت خویش فریاد بر می آورد که، چرا؟ چرا دیروز در پناه سایه ی دیوارها هوای طبیعت پاک و بی آلایش بود و نگاه ما بر سنگریزه های پاکی معطوف بود، اما امروز سایه ی دیوار ها دیگر خنک و تن نواز نیست. و باید در چهار دیواری بسته بنشینیم و صدای موتور های مصنوعی گوش ما را از شنیدن صدای حیات، و آهنگ سحر آمیز باد های پاییزی که روح زندگی در آن ها دمیده شده محروم بدارند. آنگاه که رؤیایی در سر نبود و خواب هایمان در بیداری راه می رفتند. و همه چیز یکی بود و ما چون ریشه های درختی اسطوره ای در هم آمیخته بودیم.....
کسی نمی داند و شاید خود شاعر هم دیروز را نمی داند و این خواب های هوشیار و زنده در ابتدای خلقت انسان بوده است، که او در خیال خودش آن ها را شکل بخشیده است. آن زمانی که همه چیز بر جای خودش و همه چیز در کنار هم چیده شده بود. آن زمان که انسان و آب با هم برادر بودند و دریا ها و کوهها سمبول زیبایی و اقتدار طبیعت و نماد استواری و ایستادگی و پناهگاه دوست هم زیست خود" انسان" بودند.
آن زمانی که هر چه می دیدیم، می پسندیدیم و هیچ عیب و نقصی در وجود دنیا و ما نبود. اما آن چیدمان ابتدای دنیا بود و معلوم نیست ما در کجای آن هستیم، شاید ما در انتهای آن واقع شده ایم. چرا هیچ چیز در کنار هم نیست؟ شاعر از هم گسیختگی یک نظم و ترتیب که با مهر ه ها و سنگریزه های مهربانی در کنار هم چیده شده بوده ، با گلایه از شخص خویش و طبیعت و شاید.... ، یا به بیانی دیگر شکایتی در دل دارد که به محکمه ی خودش آورده است. دریغ و آه و اسف دل شاعر را به درد آورده و نگاه او را به گذشته بر گردانده که ای روزگار غدار و ای کلک کج مدار! این همه ترکیب های غلط و ناشناس و رنج آور را برای چه بر روح خسته و دل شکسته ی انسان امروز تحمیل کرده ای در حالی که انسان دیروز از ذرات پاک هوای تو استشمام می کرد و خود را با قطرات شبنم آب تو سیرآب می نمود.
ما نشانی همه ی خواب هایمان که سبز بودند و در گلستان بیداری گذشته راه می رفتند را به باد ها سپرده ایم. در معنایی متفاوت، باد را تاراجگر نامید ه اند. تاراجگر خیال، تاراجگر زیبایی و جمال، تاراجگر هرچه که بر سر راهش واقع شود و سر تسلیم به سرنوشتش داشته باشد. و نشانی چشم هایمان - که همیشه بیدار بودند تا خواب ها ما را فریب ندهند -و دو ستی هایمان و پیوند برادری خویش را همه فراموش کرده ایم. برای بازگشت به آن روزها دیگر مجالی نیست و ما هیچ گاه همدیگر را نخواهیم دید.
با آرزوی دلی شاد دور از دغدغه های زندگی .