اين نوشته با همه کم و کاستي هايش تقديم مي شود به اسکندر احمد نيا به خاطر اندرون زلالش و تابناکي شعرهايش.
شايد يکي از شگفتي هاي روزگار ادبي ما غروب زود هنگام نيما باشد او که با تحول و ساختار شکني گامي تازه در سرزمين ادب خيز ما برداشت، شايد به آن چيزي که فکر مي کرد و انتظار داشت هرگز نرسيد زيرا به آن چه دست يافت فقط طرحي مه گرفته و غبار آلود از آن جرياني بود که ميبايست اتفاق مي افتاد. سرنوشت نيماي بزرگ حتا چون سرنوشت کاشفان بزرگ عالم نيز نبود؛ که پيروان و شاگردان آنان کار آنها رونق داده و تکميل نموده اند زيرا کارهاي تازه وبزرگي که بعد از نيما در فکر ستارگان شعر ايران، شاملو و فروغ و آتشي عزيز درخشيد، که بعد اين کار به دست آتشي به کمال رسيد و ثابت کرد که شعر واقعي ايران هيچ گاه دنباله دار نيما نبوده است و اين کار که از اعماق دل آدمي مي باشد و در يک حال و جوشش دروني در عاطفه و جان رخ مي دهد هرگز متاثراز آن چيزي نبود که نيما صورت گري کرد.
به خاطر تو ...
از فراز ابرها پایین می آیند
و قلب شگفت شاعر
از پس غبارها
برای چشمانت دست تکان می دهد
اما...
به راستی این انگشتان سپید دراز
و این ناخن های خونی
که شانه های شعرم را می آزارند
چشمان پر از ستاره ام را
فریب نخواهند داد
و بعد از قربانی شعرهایم
به خیابان های دروغ برنخواهند گشت؟
اما من ...
به اعتماد نقاشی هایی
که زار زار می گریند
ابرها و باران را طلاق خواهم داد
و درختان یر به آسمان نهاده شمال را
در آبگیر چشمانت خواهم کاشت
و حس سرخ یک ضربدر را
میان چشمان غیر از تو
خواهم نهاد.