تبليغاتX
عقربه ها

 

هنوز هم انسانیم

هنوز هم ستاره ها را چراغ،

آسمان

     چادری برای زیست

و تالاب ها

آینه ای برای تماشای یار می دانیم

هنوز هم در قلمرو شب های تار

زیر تلالوء فکر تو

                ای نازنین!

                  کتاب می خوانیم

هنوز هم انسانیم....

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 20:56 توسط ::محمد محمد زاده::


 

در فصل تو انسان پرواز می کرد

در جنگل

       در ساحل کبوترها

و سگ های آبادی

شب زنده داری می کردند

به خاطر بزعاله های خواب آلود

اما اینک

       شاخه های دود

            پرواز را حتی از گنجشک ها گرفته اند

و موتور سیکلت های مست

فواره می شوند در کوچه های سرد

در خیابان های خواب آلود

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 20:39 توسط ::محمد محمد زاده::


 

به خاطر فرزین خجسته

 

می توانیم سایه ساری باشیم

گوارا وخنک

پذیرا از چشمی معصوم،

                     قلبی دردمند

می توانیم آب باشیم

سیال و آزاد

بجوشیم در گونه ی گل ها،

قامت ترد ساقه ها

می توانیم بلبلی باشیم

با دو بال پرواز

با حنجره ای پر از اواز

و بنوازیم روح سبز درخت،انسان ،حیوان

می توانیم پلنگ باشیم

یک خودکامه

یک دیکتاتور

در برهوتی ازشهوت،شکم،خون،چنگال ها

می توانیم در لحظه ای جذاب و آرام

یک شعر سپید ناب باشیم

حلول کرده در فطرت زلال انسان

خیره در چشمان آبی خدا

می توانیم در پس آسمان های دود اگین

بستر پاک بهشت باشیم

با سنگ فرش هائی

از مروارید،

       از طلا

معبر دخترکانی ماه پیکر،

                     چشم سیاه،

می توانیم در خلوت قلعه ی آدمیت

دردمندی صبور

انسانی زلال

ماهی گیری ساده

و شاعری توانا باشیم

می توانیم خیلی از چیزها باشیم......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 23:22 توسط ::محمد محمد زاده::


 

در قلمرو من سبز شدی

                          سبز سبز،

چون آن درختی که صبح

از چشمه آب بر می دارد

و با اولین تیغه خورشید

در جنگل بیدار می شود

در قلمرو حس من بیدار شدی

دست هایت را روی هم مالیدی

و از حس تبدار خورشید عبور کردی

مادیان ها برایت شیهه کشیدند

بادام ها به دورت چرخیدند

و خدا یک بسته پر از زیبائی

از آسمان برایت نازل کرد

تو اکنون پرچم دار انسان هستی

تو اکنون

بی آنکه اراده کنی پرواز می کنی

ومثل خروس بامداد را خلق می کنی

اکنون من نیز،

به یمن تو آفتابم

و از میان ساقه های قهوه ای رنگ،

صدای خدا می شنوم

وبه تو که می نگرم پرواز می کنم

 

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 22:17 توسط ::محمد محمد زاده::


 

برای دوست نقاشم باقری فر عزیز

میان مرگ و انسان

پاسبان زندگی هستند نقاشی هایت

مثل مهربانی خودت

ساده و صمیمی هستند نقاشی هایت

همیشه در جیب های پر از سخاوتشان

یک آسمان باران است

و آدرس چوب های تشنه

و ساقه های مریض

از بهار می گیرند نقاشی هایت

در توفان رویدادها

از عشق می سرایند

و با دست های پر از رنگین کمانشان

جهنم را

از جاده ی انسان گمراه می سازند

هر جا نقطه ی سپیدی ست

اطراق می کنند

و در خیابان های پر از افاده امروز،

با کولیان خانه به دوش قدم بر می دارند

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 21:54 توسط ::محمد محمد زاده::