وقتی که این باغ کوچک بود
ما هم کوچک بودیم
و با این بیدها
در یک ردیف می ایستادیم
و زمزمه گل ها و شبدرهای خوشبو را
با لبخندهای ساده
پاسخ می دادیم
و آنگاه که چیزی می خوردیم
به آنها هم خرده نانی میدادیم
اکنون که بیدها و نخل ها بزرگ شده اند
ما نیز بزرگ شده ایم
اما آوخ که دیگر ما نمی توانیم
به زمزمه گل ها و بیدها پاسخ بگوییم
این بیدها و نخل ها
و آن مغیلانی که سر کوچه باغ
پوزه خار خاری زردش را
به دامن دخترها می زد
همان بیدها
نخل ها
و مغیلان ها هستند
با همان مهربانی ها
اما ما در خیابان های سیری و پیری
به بن بست رسیدیم
و دلها و لبهای کودکیمان را
به پرچین های پر از دروغ و شهوت و شکم
کوچ دادیم
ما باخت دادیم!
این خانه های همزیست
این خانه های مهربان دوست
این خانه ها
که به استقبال از من و تو
پله
پله
پایین می آیند
اینک در فصل شکوفه ها
جنگل را میزبان انسان کرده اند
اما انسان
انسان شکار
انسان شهوت و کباب
پا گذاشته است بر گردن جنگل
و خون سبز ساقه ها
برگ برگ
از گلوی جنگل جاری می گردد