( به خاطر یک بز)
شاید مثل تو روزی ما هم غریب باشیم
وبه خاطر
گونه های رنگین سفره ها
تسلیم چاقویی
یا خنجر برنده ای باشیم
ویا در چرخش همیشه
آهی
ابری
ویا شبنمی باشیم
ویا در گردآبی موذی و بی عاطفه
یک دایره مکنده قاتل باشیم
ویا مثل اکنون تو
در مسلخ گرد و خاک ها
جان عزیز ما هم بگیرند
به خاطر چند سیخ کباب
تا دو سه دوری بیشتر بچرخد
قلب کوچک چند کودک
چند زن زیبا
ویرانی تو حاصل گرد بادی است
که همچنان می چرخد
اما در این دایره پر از غبار
هیچ خدایی
پایداری لبخندها را
ضمانت نمی کند
ای بز زیبا!
هنوز از پس چشمان کودکی ات
زندگی زیبا و نارنجی می بینی
و گلخنده هایت
موج موج
در تیم پروانه ها
به دبستان گل ها میروند
اما این لحظه ای است
که در مسیر طوفان
پرچم ها یکی یکی تاریک می شوند
ودر خیابان هایی که تو را پس می زنند
به دنبال گم شده هایت
حیران می گردی
ناچار و مایوس
به خاطر تسلی عشقت
قلبت
روزهای نارنجی ات را
رویاهای دلپذیر دبستانی ات را
به بستر زندگی پر از تزویر امروز
بر می گردانی .
از مرگ سخن می گوییم
از ستاره هایی که می سوزند
از کوه هایی که از هم می پاشند
از هیچ گفتیم
و ساعتی عبور کردیم از خویش
و براه افتادیم
در خیابان هایی که
خالی می شوند از ما
و از همه چیز
و این عادت ماست
که گذر می کنیم
از کوه
از دشت
و از همه چیز
و دوباره برمی گردیم
به خویش
به بیابان
و به کوه هایی که هر بامداد
فرو می ریزند
و هضم می شوند
در فکر ما
در تکرار
در گرداب
و باز
برمی گردند به خویش