با این پاهای برهنه ایستاده
و با این دست های سپید خالی
در این شب تار
تاریک
چرا باز گشته ای
چرا فکر می کنی که آن روزها
و آن رودخانه های مواج خروشان
و آن خانه های بزرگ خالی
به آسانی به تو باز می گردند
و آن ستاره های قشنگ
که شب های کودکی
به شکارشان می رفتی
به سادگی به تو پس خواهند داد
نه نه
اشتباه می کنی عزیزم
زیرا همه آن چیزها
و همه آن باغ ها
که سایه های خنک شان را
و میوه های دلپذیرشان را
به تو هدیه می دادند
دیگر از تو عبور کردند
از تو جدا شده اند
به خودت باز گرد عزیزم
و در میان چشم هایت بازی کن
و لحظه اکنونت را زیبا کن
که آن چیزی که زندگی
از تو
باز گرفته است
به تو پس نخواهد داد.