تبليغاتX
عقربه ها - شعر من

مثل بلبلی که در مقابل پنجره ام می خواند

و بال می زند در ژرفای جانم

شعر نیز

          در من ظهور می کند

در من می خواند

و با دست های کوچک مهربانش

                                      شعله ای کوچک

در میان روحم روشن می کند

و همه شاخ و برگ هایم  را به آتش می کشد

و همه آن چیزهایی که در من بیگانه اند

مثل وقتی که تو در کنارم نیستی

و یا آتشی که در فصل زمستانم

در کوه دور می سوزد

و یا نجوای فرشته ای که در نماز به بوسیدن لب های تو وادارم می کند.

از من میگیرد و از من دور می کند:

دنیای غریبی است

اگر پنجره شعر در انسان نمی سوخت

و یا کبوتر بامداد نمی جوشید

جهان با همه چراغ هایش

تاریک تاریک بود

                     و تو با همه زیبای هایت

و با همه انگشت هایت، که تا قیامت مثل خورشید می جوشند

در گوشه ای محبوس

                          و زندانی بودی.

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 17:35 توسط ::محمد محمد زاده::