مثل بلبلی که در مقابل پنجره ام می خواند
و بال می زند در ژرفای جانم
شعر نیز
در من ظهور می کند
در من می خواند
و با دست های کوچک مهربانش
شعله ای کوچک
در میان روحم روشن می کند
و همه شاخ و برگ هایم را به آتش می کشد
و همه آن چیزهایی که در من بیگانه اند
مثل وقتی که تو در کنارم نیستی
و یا آتشی که در فصل زمستانم
در کوه دور می سوزد
و یا نجوای فرشته ای که در نماز به بوسیدن لب های تو وادارم می کند.
از من میگیرد و از من دور می کند:
دنیای غریبی است
اگر پنجره شعر در انسان نمی سوخت
و یا کبوتر بامداد نمی جوشید
جهان با همه چراغ هایش
تاریک تاریک بود
و تو با همه زیبای هایت
و با همه انگشت هایت، که تا قیامت مثل خورشید می جوشند
در گوشه ای محبوس
و زندانی بودی.