در آن شب ها و غبارها
که درخت ها پنهان سبز می شدند
که باران نه به حجم انسان
که به مقدار چینه کبوتر می بارید
گونه های کدام نازنین
لب های تو را
به لبخند و شور و شرر انداخت
که به شب های روشن
که به جویبارها
و به قلب باز انسان اندیشید؟
آخر در آن روزگار
و در آن جمعه های بی ضربدر
حتی یک شاخه انسان
سبز نبود
که شب های تو را به لبخندو
رقص و
آواز وادار کند
پس ای پرنده خوش گل من
و ای آسمان باز انسان
در آن غار کوچک تنها
دست کدام یار
گلبوسه های شگفت و شیرین فرشته را
به کامت انداخت
که به این شیوه درخشیدی
که هنوز
حنجره آوازت
در کوره راه های دور و دراز می خواند و
در مسیر کور انسان
کوچه ها را به عشق و آتش می کشاند؟